شنبه ۲۰ اردیبهشت ۰۴ ۱۹:۰۶
هر سال که فصل کنکور میرسه، یه حس عجیبی میاد سراغم. هنوزم بوی اون دفترای تست، صدای تیکتاک ساعت سر جلسه، حتی اضطراب شبای بیخوابی تو گوشمه. من الان دندونپزشکم، روپوش سفید تنمه و تو کلینیکم، ولی باور کن اون روزا برای من یکی از سختترین روزای زندگی بود.یادمه تابستونِ سال کنکور، زندگی فقط شده بود درس، درس، تست، و باز درس. برنامهی تفریحم شده بود پنج دقیقه زل زدن به سقف. گوشی؟ خاموش. مهمونی؟ تعطیل. گاهی میزدم زیر گریه، گاهی شک میکردم که اصلاً قراره قبول شم یا نه. بدتر از همه، استرسی بود که از دور و بر میریخت روم؛ از فامیل، از دوست، از خودم!
یه بار شب قبل از کنکور اصلی برق رفت. وسط مرور درسای شیمی، نشستم با چراغقوهی موبایل درس خوندم. مامانم یه شمع آورد گذاشت کنارم، گفت: «تو فقط ادامه بده، نور مهم نیست، پشتت روشنه!» اون جمله هنوز تو ذهنمه...
جلسهی کنکور، صندلیم خراب بود. صدا میداد! هی صداش درمیاومد، تمرکزمو میبرد. یه جا حتی حواسم پرت شد، یه سوال آسون رو رد کردم. ولی تهش، با همهی بدبیاریها، با همهی استرسا، نتیجه گرفتم. نه چون نابغه بودم، چون وایسادم، چون زدم به دلش و تسلیم نشدم.
الان که هر روز با بیمار سروکله میزنم، یا دندون پر میکنم، یا لبخند کسی رو درست میکنم، گاهی به اون روزا فکر میکنم. به اون نسخهی جوون و خستهی خودم که فقط یه صندلی توی دانشکده دندونپزشکی میخواست. و بهش میگم: دمت گرم، که کم نیاوردی.
پس اگه الان خودت یا یکی از نزدیکات تو حالوهوای کنکوره، فقط بدون که این روزا میگذره. سخته، ولی میگذره. بعدش قراره بهش لبخند بزنی، حتی شاید با یه روپوش سفید.
- ۱۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر